|
« این مقاله ترجمه فصلی از کتاب دیالکتیک روشنگری است . یکی از مضامین اصلی این مقاله بررسی و نقد فرهنگ توده ای نیمه دوم قرن بیستم در پرتو گذر از سرمایه داری رقابتی به سرمایه داری انحصاری و زوال ارزشها و نهادهای لیبرالی است . تبدیل فرهنگ به امر تولید و توزیع و مصرف انبوه کالاهای فرهنگی ، جوهر تاریخی فرهنگ توده ای است که از دید نویسندگان این مقاله یادآور تجربه فاشیسم در عرصه سیاست و قدرت است . » ( ص ، نه ) فرهنگ اینک بر همه چیز نقشی یا مهری یکسان می زند. فیلم های سینمایی ، رادیو و مجلات جملگی نظامی را شکل می بخشند که در کل و در همه اجزای خویش یکدست و یکنواخت است.(ص ، 35 ) ……سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری بودن تظاهر کنند . این حقیقت که آنها فقط نوعی کسب و کارند به ایدئولوژی رایج بدل می شود تا مزخرفاتی را که سینما و رادیو عمدا ً تولید می کنند ، توجیه کند. این رسانه ها خود را صنعت می نامند ؛ و زمانی که رقم درآمدهای مدیران آنها منتشر می شود ، هر شک و تردیدی در مورد سودمندی اجتماعی محصولات تمام شده برطرف می گردد. (ص ، 36 ) ... طرف هایی که نفعی در این قضیه دارند صنعت فرهنگ سازی را به صورتی تکنولوژیک توضیح می دهند . چنین گفته می شود که چون میلیونها نفر در این صنعت مشارکت دارند، وجود برخی فرآیندهای بازتولید امری ضروری است ، فرآیندهایی که به ناگزیر متضمن آن اند که در مواردی بی شمار نیازهای یکسان توسط اجناسی یکسان ارضاء شوند …….. و البته از این واقعیت هم هیچ ذکری به میان نمی آید که پایه و اساس قدرت و سلطه تکنولوژی بر جامعه ، قدرت همان کسانی است که تسلط اقتصادی شان بر جامعه از همه بیشتر است. هر نوع توجیه و تبیین تکنولوژیکی در حکم توجیه نفس سلطه است. ( ص ، 36 ) .... این امر تکنولوژی صنعت فرهنگ سازی را به صرف حصول استاندارد سازی و تولید انبوه بدل کرده است ، و هر آن چیزی را که متضمن بروز تمایزی میان منطق کار و نظام اجتماعی بود ، قربانی و فدا کرده است. ولی این امر نتیجه نوعی قانون تحول نهفته در ذات تکنولوژی نیست ، بلکه از کارکرد آن در اقتصاد امروز ناشی می شود. (ص،37) ....هر کسی باید بر طبق همان سطحی از ذوق و سلیقه رفتار کند که از قبل برای وی تعیین و دسته بندی شده است، و همان مقوله یا دسته ای از محصولات تولید انبوه را بر گزیند که برای افرادی از نوع او عرضه شده است. ( ص ،38 ) ...درجه صوری بودن این روش زمانی آشکار می شود که درمی یابیم همه محصولاتی که به صورتی مکانیکی از هم تفکیک شده اند سر آخر یکسان و همانند از کار در می آیند. ( ص،38) کل جهان ساخته شده است تا از غربال صنعت فرهنگ سازی گذر کند . تجربه قدیمی سینماروهایی که جهان خارج را ادامه فیلمی می پندارند که هم اینک تماشاگرش بوده اند ( زیرا این فیلم نیز به تمامی معطوف به باز تولید جهان ادراکات روزمره است ) ، اینک اصل هادی تولید کننده فیلم محسوب می شود . هر قدر که تکنیکهای او با شدت بیشتر و نقض کمتری اشیا و امور تجربی را دوباره سازی کنند ، غلبه این توهم نیز آسانتر می شود که جهان خارج ادامه صاف و ساده آن چیزی است که بر پرده نمایش داده می شود . ( ص ، 41 ) ……صنعت فرهنگ سازی به مثابه یک کل آدمیان را چونان نوع یا گونه ای قالب ریزی کرده است که بدون استثنا در قالب هر محصولی بازتولید می شود . همه عوامل این فرایند ، از تهیه کننده فیلم گرفته تا کلوبهای ویژه زنان ، کاملا مراقب اند که بازتولید ساده این وضعیت ذهنی به هیچ وجه متحول نشود و با زیر و بم و سایه روشن آمیخته نگردد. ( ص ، 42 ) صنعت سرگرمی نیز ،همچون همتایش ، هنر آوانگارد ، با استفاده از ابزار نفی و تکفیر ، زبان خود را تا حد دستور و واژگان تعیین می کند. فشار دائمی برای تولید جلوه های نو صرفا به منزله قاعده دیگری برای افزایش قدرت امور متعارف عمل می کند، به ویژه زمانی که این خطر وجود دارد که یک جلوه خاص از تور بگریزد. مهر یکسان بودن با چنان قاطعیتی بر تمامی جزئیات زده می شود که هیچ چیزی که در بدو تولد نشان نخورد ، یا در همان نگاه نخست تایید نگردد ، هیچ گاه قادر به ظهور نیست .( ص ، 43) ....حال که همه چیز آن در سبک خلاصه می شود ، راز پنهان سبک را برملا می کند : اطاعت از سلسله مراتب اجتماعی . امروزه توحّش زیبایی شناختی نیرویی را کامل می کند که آفریده های روح از زمانی که تحت تام فرهنگ گردآوری و خنثی شدند ، در معرض تهدید آن بوده اند . سخن راندن از فرهنگ همواره در تضاد با فرهنگ بود . فرهنگ به مثابه مخرج مشترک از قبل حاوی جنین همان فرایند شاکله سازی ، دسته بندی و برچسب زنی است که فرهنگ را در حوزه اداره و مدیریت ادغام می کند.و شکل صنعتی شده فرایند تحت شمول درآوردن ، که متعاقباً رخ می دهد ، دقیقا همانی است که با این برداشت از فرهنگ کاملا تطبیق می کند. با مطیع و منقاد کردن همه حوزه های خلاقیت فکری به شیوه ای واحد و به منظوری واحد ، و با مشغول کردن حواس آدمیان از زمان ترک کارخانه به هنگام عصر تا زمان کارت زدن مجدد در صبح روز بعد با مواد و مسایلی که مهر و نشان همان فرایند کاری را بر چهره دارند که آدمیان در طی روز به اجبار تحملش می کنند ، این تحت شمول درآوردن مفهوم فرهنگ وحدت یافته را به صورتی هجو آمیز تحقق می بخشد ، همان مفهومی که از دید فیلسوفان هوادار شخصیت انسانی نقطه مقابل فرهنگ توده ای بود. ( ص ، 46 ) بدینسان سرانجام معلوم می شود که صنعت فرهنگ سازی ، این سخت ترین و خشک ترین همه سبک ها ، هدف و غایت لیبرالیسم است ، که خود همواره به خاطر فقدان سبک سرزنش می شود . ( شامل مقولات و محتوی آن ، .... ) (ص ، 47 ) این واقعیتی است که تحت سلطه انحصار فرهنگی خصوصی « استبداد تن را به حال خود رها می گذارد و حمله خود را متوجه روح یا جان می سازد . فرمانروا دیگر نمی گوید : باید همچون من فکر کنی یا بمیری . او می گوید : آزادی تا همچون من فکر نکنی ؛ زندگی ، اموال ، و همه چیزت از آن تو باقی خواهد ماند ، ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود. » ( توکوویل)عدم تطبیق و سازش به معنای پذیرش عجز و ناتوانی اقتصادی و در نتیجه عجز معنوی است .....(ص ،48 ) رابطه آدمی با گذشته نیز توسط نوعی یکسانی دائمی هدایت می شود . در قیاس با مرحله لیبرالی پیشین آنچه در مورد فاز فرهنگ توده ای جدید می نماید ، حذف امر جدید است . این ماشین در همان نقطه واحد چرخ می زند و در همان حال که شکل و نوع مصرف را تعیین می کند ، هرگونه امر امتحان نشده ای را به مثابه نوعی ریسک کنار می گذارد. ( ص ،49) اشکال هنری خشک و استخوانی شده – نظیر داستان کوتاه ، فیلم و ترانه های محبوب – همان میانگین استاندارد شده ذوق لیبرال دوره متاخرند ، که به یاری تهدید از بالا دیکته می شوند.( ص ، 50) صنعت فرهنگ دائما مصرف کنندگان خود را در مورد آنچه دائما وعده می دهد گول می زند . سررسید چک هایی که این صنعت ، با نقشه ها و صحنه آراییهایش ، از حساب لذت می کشد ، پیوسته به تاخیر می افتد ؛ وعده [ دستیابی به لذت ] ، که کل نمایش عملا در آن خلاصه می شود ، امری موهوم است : تنها چیزی که در این میان مورد تایید قرار می گیرد آن است که غایت واقعی هرگز به دست نخواهد آمد و در مراسم شام باید به صورت غذا اکتفا کرد. اشتهایی که به واسطه آن همه اسامی و تصاویر درخشان تحریک شده است نهایتا با چیزی روبرو نمی شود مگر نیکو شمردن همان جهان روزمره کسالت باری که خواهان گریز از آن بود. ( ص ، 55) [ در محصولات این صنعت ] هیچ وضعیت شهوانی وجود ندارد که در عین تهییج و ترغیب تماشاگر ، مبین این واقعیت تردید ناپذیر نباشد که بیرون از پرده سینما اوضاع هرگز نمی تواند تا این حد جور باشد. (ص ، 55) اگر نیاز به تفریح و سرگرمی عمدتا محصول صنعت فرهنگ سازی بود که از این موضوع به منزله ابزاری برای توصیه فلان محصول یا روش به توده ها سود می جست ..... امروزه سرگرمی همواره تاثیر و نفوذ کسب و کار ، دغدغه فروش و غیره را برملا می کند . ..... لذت همیشه به معنای فکر نکردن به هیچ چیز و فراموش کردن رنج است ، حتی آنجا که رنج مشهود است .تجربه لذت اساسا همان حس درماندگی است ، نوعی گریختن ، اما ، نه آنطور که می گویند ، گریز از واقعیت ذلت بار ، بلکه گریز از آخرین بقایای ایده و خیال مقاومت . رهاییی که سرگرمی وعده حصولش می دهد ، به واقع آزادی از [ قید ] تفکر و نفی کردن است. ( ص ، 60 ) صنعت به مردمان صرفا در مقام مصرف کننده و کارمند علاقه و توجه دارد، و در واقع کل نوع بشر و هریک از آحاد آن را به منزله این فرمول فراگیر تنزل داده است . ایدئولوژی حاکم ، بنا به وجه غالب در هر برهه از زمان ، بر بخت یا برنامه ریزی ، زندگی یا تکنولوژی ، طبیعت یا تمدن تاکید می گذارد. به آدمیان در مقام کارکنان حقوق بگیر نسبت به امر خطیر سازماندهی عقلانی تذکر داده می شود و جملگی ترغیب می شوند تا همچون انسانهایی معقول خود را با محیط تطبیق دهند. در مقام مصرف کنندگان ، آزادی انتخاب و جذابیت محصولات نو بر پرده سینما یا در مطبوعات به آنان نشان داده می شود ، آن هم به یاری لطیفه های انسانی و شخصی . در هر دو مورد [ در مقام مصرف کننده یا حقوق بگیر ] آنان اشیائی صرف باقی می مانند.( ص ، 63 ) جامعه با تاکید گذاشتن بر « طینت خوش » رنجی را که خود ایجاد کرده است به رسمیت می شناسد ؛ هر کسی می داند که اکنون در متن سیستم مستأصل است ؛ و ایدئولوژی باید این را به حساب آورد. صنعت فرهنگ سازی به جای آنکه رنج را زیر قبای خود دوخته دوستی و مودت پنهان سازد به مواجهه مردانه با آن افتخار می کند ، آنهم به رغم شدت فشاری که آدمیان برای کنترل خود تحمل می کنند. (ص ،67 ) نگرشی که برهمه کس تحمیل می شود تا مناسب بودن اخلاقی او برای این جامعه را مکررا اثبات کند ، آدمی را به یاد پسران جوانی می اندازد که ، طی آیین تشرف قبیله ای ، با لبخندی بر لب گرد دایره ای می چرخند آن هم در حالی که کشیش آنها را شلاق می زند. زندگی در عصر سرمایه داری پسین نوعی آیین تشرف دائمی ست. هر کس باید ثابت کند که خود را به تمامی با قدرتی که بر وی مسلط است یکی می داند. ( ص ، 69 ) در صنعت فرهنگ سازی فرد نوعی توهم است ، آنهم نه صرفا به سبب یکدست و استاندارد شدن ابزار تولید. وجود او فقط تا وقتی تحمل می شود که شکی در مورد یگانگی کاملش با امر کلی وجود نداشته باشد. ( ص ، 70 ) فرد بورژوایی که هستی اش به دو بخش کسب و کار و زندگی خصوصی تقسیم می شود ، و زندگی خصوصی اش به دو بخش حفظ ظاهر و روابط گرم و صمیمی تقسیم می شود ، و روابط گرم و صمیمی اش به دو بخش شراکت خصمانه در ازدواج و لذت و آسایش تلخ کاملا تنها بودن تقسیم می شود ، فردی است ناسازگار و درگیر با خود و هر کس دیگر که از قبل عملا یک نازی است ، انباشته از شهوت و زخم ؛و یا یک شهرنشین مدرن که هر شکلی از دوستی برایش فقط به منزله نوعی « قرارداد اجتماعی » قابل تصور است : یعنی به منزله بستن قرارداد اجتماعی با دیگرانی که فاقد هرگونه تماس درونی با آنهاست . یگانه دلیل این که چرا صنعت فرهنگ سازی می تواند به صورتی چنین موفقیت آمیز با فردیت برخورد کند آن است که فردیت همواره شکنندگی جامعه را بازتولید کرده است. (ص ، 71 ) نکته جدید و نوظهور کالا بودن هنر نیست بلکه این واقعیت است که امروز هنر کالا بودن خود را آگاهانه مورد تایید قرار می دهد. این امر که هنر استقلال و خود آیینی خویش را نفی می کند و با افتخار خود را در میان کالاهای مصرفی جای می دهد ، مبنای اصلی لطف و جذابیت نوآوری است. ( ص ، 73 ) ....به محض آنکه معامله از حالت قصد و نیت صرف خارج گشته و به یگانه اصل حاکم بر هنر بدل می شود ، اثر هنری در مقام نوعی محصول که برای فروش رفتن وجود دارد و با این حال فروش ناپذیر است ، به تمامی و به نحوی ریاکارانه به تجسم عینی « فروش ناپذیری » بدل می گردد. (ص ، 74 ) فرهنگ کالایی تناقض آمیز است . فرهنگ چنان کامل تابع قانون مبادله است که دیگر مبادله نمی شود ؛ و به هنگام مصرف چنان کورکورانه مضمحل می شود که دیگر نمی تواند مصرف شود . از این رو فرهنگ با تبلیغات تجاری در هم می آمیزد. هرچه این تبلیغات تحت یک نظام انحصاری بی معناتر به نظر رسد ، قدر تر می شود. انگیزه ها آشکارا اقتصادی اند. آدمی مطمئنا می تواند بدون صنعت فرهنگ سازی زندگی کند ، در نتیجه این صنعت ضرورتا سیردلی و انفعال بیشتری تولید می کند.صنعت فرهنگ سازی خود ، فی نفسه ، منابع معدودی برای تصحیح این امر در اختیار دارد. تبلیغات اکسیر حیات آن است . ولی از آنجا که محصولات آن همواره لذتی را که به منزله کالا وعده می دهند تا حد یک وعده صرف تنزل می دهند ، پس صنعت فرهنگ سازی نهایتا معادل تبلیغات عمومی می شود ، تبلیغاتی که بدان نیاز دارد زیرا بدون آن فاقد مشتری است.(ص ، 77 ) تبلیغات به هنر و نه چیزی جز آن بدل می شود ، درست همانطور که گوبلز – با دور اندیشی – آنها را با هم ترکیب می کند : هنر برای هنر ، تبلیغات برای نفس تبلیغ کردن ، نوعی بازنمایی ناب و خالص قدرت اجتماعی .( ص ، 78 ) تبلیغات و صنعت فرهنگ سازی به لحاظ تکنیکی و همچنین به لحاظ اقتصادی در هم می آمیزند . در هر دو مورد تحقق امری واحد را می توان در مکان های بی شماری مشاهده کرد ، و تکرار مکانیکی یک محصول فرهنگی واحد عملا با تکرار یک شعار تبلیغاتی یکی شده است . در هر دو مورد خواست مصرانه موثر بودن محصول ، تکنولوژی را به روان تکنولوژی (Psycho Technology ) ، یعنی به روشی برای دستکاری و کنترل آدمیان ، بدل می کند. در هر دو مورد معیار های به کار رفته بسی چشمگیر اما آشنایند ، شگردهای آسان اما گیرا ، ماهرانه اما ساده ؛ هدف اصلی مستولی شدن بر مصرف کننده است که همواره حواس پرت یا مقاوم محسوب می شود. ( ص ، 79 ) آدمی از طریق زبانی که با آن سخن می گوید سهم خود را در شکل گیری فرهنگ به منزله تبلیغات ادا می کند.هرچه زبان در بیانیه یا اعلام نظر کاملتر مستحیل شود ، کلمات نیز در مقام حاملان مادی معنا بیش از پیش منحط می گردند و به نشانه هایی بری از هرگونه خصلت یا کیفیت ذاتی بدل می شوند ؛ هرچه کلمات منظور و مقصود [ گوینده ] را به صورتی ناب تر و شفاف تر منتقل کنند ، نفوذ ناپذیرتر می شوند .اسطوره زدایی از زبان هر گاه به مثابه عنصری از کل فرایند روشنگری در نظر گرفته شود ، در حکم در افتادن مجدد به درون جادو ست . ( ص ، 79 ) ..... تکرار کورکورانه و سریعا رو به گسترش کلمات با توجه به دلالت های خاص ، امر تبلیغات را با کلمات اخطار دهنده حکومت توتالیتر پیوند می زند. آن لایه ای از تجربه [ بشری ] که کلمات را برای گویندگان شان آفریده کنار زده شده است ؛ زبان دز این فرایند جذب و ادغام سریع واجد خشکی و سردیی می شود که تا به حال فقط مختص زبان تابلوهای اعلانات و ستونهای آگهی های روزنامه ها بود.مردمان بی شماری کلمات و عباراتی را به کار می برند که یا قدرت فهم شان را از دست داده اند یا فقط به این سبب آنها را استعمال می کنند که این کلمات موجب تحریک انعکاس های شرطی می شوند ؛ در این معنا ، کلمات به واقع علائمی تجاری اند که در نهایت هرچه پیوند شان با اشیاء یا مصادیق خود محکم تر باشد ، معنای زبان شناختی آنها کمتر درک می شود . ( ص ، 81 ) امروز صنعت فرهنگ سازی میراث تمدن ساز دموکراسی رقابتی و ینگه دنیایی را از آن خود کرده است –دموکراسیی که حس تمیزش نسبت به انحرافات فکری هیچگاه چندان ظریف و نکته سنج نبود . امروزه همگان آزادند تا برقصند و کیف کنند ، درست همان طور که ، از زمان خنثی شدن تاریخی دین ،آزاد بوده اند تا به هریک از کیشها و فرقه های بی شمار موجود بپیوندند . اما آزادی انتخاب ایدئولوژی – از آنجا که ایدئولوژی همواره بازتاب جبر و زور اقتصادی است – در همه جا چیزی از آب در نمی آید جز آزادی انتخاب آنچه همواره یکسان است . نحوه پذیرش و پایبندی فلان دختر به امر واجب قرار گذاشتن با دوست پسرش ، لحن صدا در گفتگوی تلفنی یا در صمیمی ترین و خصوصی ترین موقعیت ها ، انتخاب کلمات در صحبت کردن ، و کل آن حیات درونی طبقه بندی شده توسط روانشناسی اعماق که امروزه تا حدی بی ارزش شده است ، جملگی گواه تلاش آدمی است تا خود را به دستگاهی دقیق و کارآ بدل کند ، دستگاهی که ( حتی به لحاظ عاطفی ) شبیه مدلهایی است که از سوی صنعت فرهنگ سازی عرضه می شود . صمیمی ترین واکنش های آدمیان چنان به تمامی شی واره شده اند که حتی ایده هر چیز مختص به آنان ، امروزه فقط در مقام مقوله ای سراپا تجریدی برجا مانده است : مقوله شخصیت دیگر عملا دال بر چیزی نیست جز داشتن دندان های سفید براق و رهایی یا منزه بودن از بوی بدن و عواطف . پیروزی تبلیغات در چارچوب صنعت فرهنگ سازی بدین معناست که مصرف کنندگان حس می کنند مجبور و موظف به خرید و استعمال محصولات این صنعت اند، هر چند که به خوبی به ماهیت آنها واقف اند . ( ص ، 82 و 83 ) ارغنون 18 ، ..............
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:12  توسط امین پروین
|
اصطلاح « نظریه انتقادی » با کار « مکتب فرانکفورت » همبسته شده است ، موسسه تحقیقاتی که کارش را در آلمان در سال 1923 شروع کرد اما در ادامه با تهدید نازیسم به ایالات متحده منتقل شد. اشخاص هدایت کننده مکتب فرانکفورت ، آدرنو ، هورکهایمر و مارکوزه ، مدیون مارکسیسم بودند در عین حال از آن انتقاد می کردند . [در نزد آنها ] ترکیبی از مارکسیسم ، فلسفه انتقادی و روانکاوی برای ارائه دادن انتقادی از نظم اجتماعی سرمایه داری و به ویژه « صنعت فرهنگ » ترسیم شده بود . مفهوم « انتقاد» با مکتب فرانکفورت به واسطه سنت فلسفی آلمان و به ویژه مارکسیسم مانوس شده بود ، در جایی که جستجویی درگیرانه شان برای یافتن تمایلات متناقض یک نظریه وجود داشت. در اینجا کسی به دنبال انتقاد کردن و درعین حال بقای چیزی است که در یک سنت معین ارزشمند باقی می ماند. مسلم است که انتقاد شدید مکتب فرانکفورت از سرمایه داری و نظم اجتماعی آن ، مرحله ای کوچکی از مفهوم یک انتقاد به ایده نظریه « انتقادی » است. امروزه ایده نظریه انتقادی با آشکاری کمتری به کار مکتب فرانکفورت متصل می شود، اگرچه این اصطلاح هنوز باید برای جانشین معاصرشان هابرماس جذاب باشد، اما این همچنین در بسیاری موارد با تحلیل فرهنگی و متنی معاصر که یک مفهوم انتقادی را درخود دارد به هم مربوط می شود . این خواسته شامل ساختارگرایی ، پسا ساختارگرایی و پسا مدرنیته است . در این شیوه آنچه آشنا است ، ایده نظریه انتقادی از مفهوم انتقادی شدن نظم سمبولیک و سنتهای فلسفه غربی بلکه بیشتر از نظم سرمایه داری گرفته شده است . - Barker,C, (2004) , The SAGE Dictionary of Cultural Studies ,
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:10  توسط امین پروین
|
چرخش فرهنگی توصیف کننده پیشرفت و توسعه مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی فرهنگ است در یک دوره زمانی طولانی ( خصوصا از دهه 1960 ) به وقو ع پیوسته است . این چرخش بیانگر این نکته است که در علوم اجتماعی تاکیدات پیشین بر مفاهیم اقتصادی و سیاسی جای خود را به تاکید بر روی " معنا " و فرهنگ داده است و این مطلب خود نشان دهنده تغییر جهت اساسی در این حوزه می باشد . سهم بزرگی از این پیشرفت بر دوش " برساختگرایی اجتماعی " بوده است . با این چرخش به سمت معنا، اهمیت هنر والا و فرهنگ عامه در مطالعات فرهنگی کاهش یافت که در این بین نقش هوگارت و استوارت هال پررنگ تر به نظر می رسد .اگر تا پیش از این فرهنگ لزوما مجموعه ای از چیزها ( شامل رمان ها ، نقاشی ها ، متون ادبی ، برنامه های تلویزیون و ......) یا به عنوان فرایند و مجموعه ای از اعمال بود ، در نتیجه این چرخش تعریف فرهنگ به تولید وتبادل معنا ، همچنین دادن و ستاندن آن (giving and taking of meaning ) بین اعضای یک گروه یا جامعه تغییر یافت . در واقع اگر فرهنگ به معنای چیزها بود ( اثر هنری و یک سریال تلویزیونی) آلان دیگر به چیزی درباره فرابند تولید و عملکرد معنا اطلاق می گردد.در دوره پس از چرخش، ،فرهنگ با حضور مشارکت کنندگانش ، که به تفسیر معنادارهرآنچه در اطرافشان اتفاق می افتد می پردازند و به روش های مشابهی که با آن به طور گسترده جهان را معنی می کنند تعریف می گردد. از نظر استوارت هال ، در هر فرهنگی ، تنوع بزرگی از معناها درباره هر موضوعی وجود دارد و روش های تفسیر ، تعبیر و بازنمایی آن نیز متعدد است .همچنین ،فرهنگ درباره احساسات ، تعلقات ، هیجانات ،مفاهیم وایده هاست . مدافعان مطالعات فرهنگی معتقد هستند که حوزه های جدیدی از مطالعه در دوران چرخش فرهنگی گشوده شد که هم متاثر از این تاکید بود وهم تاثیرگذار بر آن . به عنوان نمونه می توان به ، رویکرد تئوریک میان رشته ای برای جانبداری از خود بنیادی فرهنگ ، برای رمزگشایی از متون و ایدئولوژی ها ، برای پیوند دادن معنا به قدرت وساختار اجتماعی اشاره کرد . در نهایت می توان گفت که چرخش فرهنگی با تغییر تاکید از هنر والا، به مطالعات فرهنگی کمک کرده تا احترام بیشتری به عنوان یک رشته ی دانشگاهی پیدا کند و اهمیت و تاثیر ش بر دیگر رشته ها افزایش یافت. منابع : _ اسمیت ، فیلیپ ، ( 1383) ، درآمدی بر نظریه فرهنگی ، ترجمه حسن پویان ،تهران ، دفتر پژوهش های فرهنگی. - cultural turn, Wikipedia, the free encyclopedia
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:43  توسط امین پروین
|
|
|